تبلیغات
حضرت مهتاب
08:02 ب.ظ
38
نسیم اطاعت

معبود من
 

خدایا ، راهی نمیبینم ، آینده پنهان است

اما مهم نیست

همین کافیست که تو راه رامیبینی و من تو را . . .





سلام دوستای عزیزم این متن زیبارو خواهرم  در قسمت نظرات در جواب هشتاد نفر به دنبال نور برام گذاشته از همینجا ازش تشکر می کنم
و خدارو سپاس میگم که دارمش



چند وقت بود که دنبال معنایی برای قید و بند می گشتم ،

توی فکر خودم بودم که روبروی ایستگاه اتوبوسی ایستادم

نیمکت ایستگاه جا برای نشستن داشت ،

نشستم چند لحظه بعد دختر دیگری هم وارد ایستگاه شد

کمی جابجا شدم و کناررفتم تا چندلحظه ای بتواند استراحت کند،

تند و با عجله پیشم نشست، سریع از تو کیفش آینه و لوازم آرایشش را درآورد

و همان جا شروع کرد به تجدید آرایشی که کمی رنگ باخته بود!

حضور نگاه های گرسنه را که به اون سمت می آمدند در اطرافم حس کردم،

یاد چیزی افتادم که بهش فکر میکردم ... فکر کنم

جواب خوبی برای سوالی که تو ذهنم بود پیدا کرده بودم،

توی دلم خندیدم ولی با دقت که بهش نگاه کردم خنده ام تبدیل به بغض شد ،

خودم را کنترل کردم ، هوا گرم بود کمی جابجا شدم

و چادرم را تا روی روسریم جلو کشیدم

در همین حال اتوبوس با صدای ناخوشایندی در مقابل ایستگاه ایستاد

و اون باهمون عجله که آمده بود سوار شد اما حالا خوب معنایش را میفهمیدم...

معنای بند را... قید را... اسارت را..

چادرم محکم تر از همیشه سرم بود و هوا همچنان گرم ؛

نسیم ملایمی نوازشم کرد ، احساس کردم هیچ وقت اینقدر آزاد نبوده ام..

هیچ وقت ...
هیچ وقت ...


دلتنگیهای من


خدایا منو ببخش اگر همیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم ؛ ولی به فکر رضای تو که همه هستی ، نیستم …