تبلیغات
حضرت مهتاب
08:44 ب.ظ
55
شعر آفتاب
                                        
معبود من

 
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد ...




این پست تقدیم به شما من که خیلی خوشحالم امسال تولد مامان و مولا علی (ع) یکی شده  از همین جا تولد مامان جونم  تبریک میگمو پاشو مبوسم
مامان جون دوست دارم

كشتى بادبانى بزرگ دربندر بمبئى پهلوگرفت. مسافران پیاده شدند. آخرین مسافرى كه از كشتى خارج شد; مردى جوان بود با قیافه اى تكیده و رنگ و رویى پریده و لباسهایى مندرس اما تمیز. باقدمهاى آهسته از ساحل دور شد. خودش را به بازار شهر رساند. مقدارى نان خرید و در كوله بارش گذاشت. كوزه سفالى اش را هم پر از آب كرد. از رهگذرى سراغ راه حیدرآباد را گرفت. ساعتى بعد بیرون از بمبئى در جاده اى حركت مى كرد كه به شهر حیدرآباد ختم مى شد. جاده پیچ و تاب مى خورد و در دور دست هاى افق محو مى شد. گرماى آفتاب آزاردهنده بود. مرد جوان با همسفرانش سكوت و تنهایى, به راه خود ادامه مى داد. عصر هنگام به تدریج از گرماى آفتاب كاسته شد و هوا رو به خنكى گذاشت. كم كم در دو سوى جاده درختانى پیدا شدند. هرچه جلوتر مى رفت, برتعداد درختان افزوده مى شد. شب هنگام او زیر نور مهتاب در جنگلى بى انتها راه مى سپرد. درختهاى كهنسال, شاخه هاى گسترده شان را درهم فرو برده بودند. به جنگجویانى مى ماندند كه به زورآزمایى پنجه در پنجه هم افكنده بودند.............




دلتنگیهای من

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما زودتر از او به خانه بر می گردد

ناگاه صداى غرشى سكوت مرموز جنگل را در هم شكست. جوان در جاى خود میخكوب شد. كمى دورتر در میان علفها چیزى تكان مى خورد و صداى خش خش هرلحظه بلندتر شنیده مى شد. آیا یك حیوان وحشى به او نزدیك مى شد؟ خودش را جمع كرده به سمت اولین درخت دوید. كوله بارش را پرت كرد و از تنه آن بالا رفت. روى شاخه بلندى نشست. در همان لحظه یوزپلنگ سیاهى از میان علفها به سمت درخت خیز برداشت. جوان شاخه كوچكى را از بالاى سرش شكست. حیوان خودش را از تنه درخت بالاكشید. جوان با شاخه اى كه در دست داشت; محكم برسر حیوان كوبید. یوزپلنگ روى زمین افتاد. اما دوباره بلند شد و خیز برداشت. جوان فریاد كشید:
ـ كمك! كمك!
ناگاه صداى شلیك گلوله اى در میان جنگل طنین انداخت. یوزپلنگ به سرعت فرار كرد. جوان نگاهش را به جاده دوخت. پیرمردى را دید سوار برفیلى بزرگ كه اسلحه اى در دست داشت.
كلبه پیرمرد بیرون آبادى بود. جوان را به داخل كلبه راهنمایى كرد و خودش به سراغ فیل بزرگش رفت. الوارهایى را كه با طناب به حیوان بسته بود, باز كرد. آنگاه به كلبه بازگشت. سفره شام را حاضر كرد و به جوان اشاره كرد:
ـ بفرما شام, خجالت نكش! حیدرصاحب مهمان نواز است. شامت را كه خوردى, سوالهاى زیادى دارم كه باید به آن ها جواب بدهى.
بعد از خوردن غذا هردو از كلبه بیرون آمدند, هوا دم كرده بود و پشه ها همه جا پراكنده بودند. حیدرصاحب روى تخته سنگى نشست و به جوان گفت:
ـ حالا برویم سروقت سوالها. آن طور كه تو فریاد مى زدى و به فارسى مى گفتى كمك كمك, فهمیدم ایرانى هستى. من هم كه به زبان فارسى تسلط دارم و خودم مسلمانم. اگر ناراحت نمى شوى, خودت را معرفى كن. از كجا آمده اى؟ به كجا مى روى؟ اهل كدام شهرى؟
ـ نامم یوسف است. ایرانى هستم. در نجف اشرف درس طلبگى مى خواندم. در بصره سوار كشتى شدم و خودم را به بمبئى رساندم. قصد داشتم به حیدرآباد بروم كه این ماجرا پیش آمد.
ـ چرا مى خواهى به حیدرآباد بروى؟
ـ مى خواهم راجه شهر را ببینم.
پیرمرد با صداى بلند خندید.
ـ مى دانى راجه كیست؟
ـ نه! خوب معلوم است او هم یكى از بندگان خداست.
ـ همه مابندگان خدا هستیم. من بیشتر از این در كارت دخالت نمى كنم. خودم تو را به حیدرآباد مى برم.

شهر حیدرآباد شلوغ بود. تجار و بازرگانان دیگر كشورها هم با لباسهاى مخصوص در همه جا دیده مى شدند. سربازان انگلیسى با لباسهاى متحدالشكل درحال قدم رو بودند. حیدرصاحب با دست به پهناى گوش فیل كوبید. حیوان روى زمین زانو زد. پیرمرد با دست خیابانى را به جوان نشان داد.
ـ آخر این خیابان روى تپه بزرگ قصر راجه حیدرآباد است. من دیگر باید بروم. نجارهاى شهر منتظرند تا الوارهایى كه از جنگل آورده ام, به آن ها بفروشم. برو در امان خدا.
جوان از فیل پایین آمد و با حیدرصاحب خداحافظى كرد. پیرمرد لبخندى زد و دست تكان داد. خیابان سربالایى بود و در دو سوى آن درختان تنومند با فاصله هاى معین به چشم مى خوردند. سرانجام به قصر رسید. ساختمانى بزرگ با ستون هاى سنگى درمیان باغى پهناور. بیرون قصر به درختى تكیه داد. با تعجب به قصر خیره شده بود كه سنگینى دستى را برشانه اش احساس كرد. به خودش آمد. یكى از نگهبانان قصر بود. سبیل هاى كلفتى داشت و شمشیربلندى به كمربسته بود. نگهبان با تندى گفت:
ـ اینجا چه مى خواهى؟
ـ آمده ام راجه را ببینم.
ـ تو؟!
ـ بله.
نگهبان مچ دست جوان را گرفت و او را كشان كشان به دنبال خود به داخل قصر برد و در همان حال فریاد مى زد:
ـ غریبه عقلت را از دست داده اى؟ اصلا شاید جاسوس باشى!
نگهبان مى خواست جوان را به زیر زمین قصر ببرد و زندانى كند. در این وقت مردى با لباسهاى پرزرق و برق ـ كه جواهرات بسیارى برآن آویخته بود.ـ در آستانه پله هاى ورودى ساختمان ظاهر شد; نگهبان تعظیم كرد.
ـ اینجا چه خبر است؟ این مرد كیست؟
ـ راجه بزرگ! بیرون قصر پرسه مى زد او را دستگیر كردم.
جوان از فرصت استفاده كرد و گفت:
ـ ((برآسمان رود و كار آفتاب كند))
راجه باشنیدن این تك مصراع شعر از زبان جوان, براى لحظاتى با شگفتى به او خیره شد. بعد به نگهبان اشاره كرد:
ـ این جوان را رهاكن, او مهمان ماست.
ساعتى بعد یوسف داخل قصر بود. سفره غذا برایش گستردند. او را به حمام بردند و لباسهاى گرانبها برتنش پوشاندند.

چند روز بعد یوسف متوجه شد افراد زیادى به قصر مىآیند. از پیشكار راجه پرسید:
ـ مراسمى در پیش دارید؟
ـ عروسى دختر راجه است و این ها بزرگان شهر هستند. براى شركت در مراسم عقد آمده اند. همه در سالن بزرگ جمع شده اند. راجه دست یوسف راگرفت و او را به همه معرفى كرد:
ـ این جوان داماد آینده من است. دخترم را به عقد او درمىآورم.
سكوت مجلس را فراگرفت. همه شگفت زده شده بودند. تعجب جوان ایرانى از همه بیشتر بود. راجه به صحبتش ادامه داد:
ـ و همچنین نیمى از دارایى ام را به او مى بخشم. مى دانم همگى از این قضیه متعجب شده اید. پس اجازه دهید شرح ماوقع را برایتان تعریف كنم:
چند سال پیش تصمیم گرفتم شعرى در مدح مولاى متقیان على(ع) بسرایم. یك مصرع شعر گفتم. اما هرچه كردم نتوانستم مصرع دوم را بگویم. آن مصرع چنین بود: ((به ذره گر نظر لطف بوتراب كند)) شعراى فارسى زبان هندوستان را دعوت كردم, آن ها مصرع دوم را چند نوع گفتند. بعضى از جهت مفهوم تمام بود; اما وزن شعرشان مطلوب نبود. برخى هم وزن كامل بود; اما معناى مطلوبى نداشت. با خود گفتم حتما شعرم مورد نظر امیرمومنان(ع) قرار نگرفته انداست. از این جهت باخدایم عهد و پیمان بستم: ((اگر كسى مصراع دوم را به نحو مطلوب بگوید, نصف دارایى ام را به او ببخشم و دخترم را به عقدش درآورم. )) از این جا به بعد رشته ى كلام را به دست یوسف مى دهم تا او خود از تكمیل شعر سخن بگوید.

ـ براى خواندن دروس دینى از ایران به نجف اشرف رفتم. در نجف به سختى روزگار مى گذراندم. وضع مالى خوبى نداشتم. یك روز به حرم مطهر حضرت امیر(ع) رفتم. مى خواستم از آقا بخواهم گرفتارى ام را دفع كند تا از فقر نجات یابم و بتوانم تشكیل خانواده بدهم. نگاهم كه به چلچراغ هاى حرم افتاد, آهى كشیدم و در دل گفتم:
ـ آقاجان! شما این چلچراغ هاى قیمتى و این قندیل هاى گرانبها را در حرم گذاشته اید و من براى مایحتاج ضرورى زندگى معطل هستم!
شب هنگام در خواب به حضور حضرت على(ع) مشرف شدم. حضرت تبسمى كرد و به من فرمود:
ـ اگر در نجف اشرف پیش ما باشى; زندگى فقیرانه اى خواهى داشت. باید در مقابل تنگدستى شكیبا باشى و اگر زندگى خوبى مى خواهى, به هندوستان برو. راجه ى حیدرآباد را پیدا كن. او را در حال پایین آمدن از پله هاى عمارتش خواهى دید. این مصرع را برایش بخوان ((به آسمان رود و كار آفتاب كند)). از خواب پریدم. شگفت زده از رویائى كه دیده بودم با سرعت خودم را به حرم رساندم. كنار ضریح مطهر رفتم و گفتم:
ـ اى امیرمومنان! من در زندگى روزمره مانده ام, شما دستور مى دهید به هندوستان بروم!
شب هنگام دوباره آقا را در خواب دیدم حضرت فرمود:
ـ حرف همان است. اگر مى توانى به زندگى مختصر قناعت كنى, اینجا بمان و گرنه به هندوستان برو.
تصمیمم را گرفتم. وسایل مختصر زندگیم را به همراه كتابهایم فروختم. به سراغ یكى از دوستانم كه وضع مالى خوبى داشت, رفتم. پولى قرض كردم. مقدمات سفركه آماده شد, خودم را به بصره رساندم. كشتى بزرگى عازم كشور شما بود. سوار شدم. چند هفته بعد كشتى در بندر بمبئى پهلوگرفت...