تبلیغات
حضرت مهتاب
12:44 ب.ظ
57
بانویی با موی سپید...........!
معبود من

آرزوهایم چه کوچکند!

برای روییدن ، دلم تو را میخواهد...

تو آرزویش باش تا بزرگ شود




اللّهــم صلّ علــی محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

روایت شده است كه پس از ولادت حضرت زینب (س)، حسین (ع) كه در آن هنگام كودك سه چهار ساله بود، به محضر رسول خدا (ص) آمد و عرض كرد: «خداوند به من خواهری عطا كرده است».پیامبر(ص) با شنیدن این سخن، منقلب و اندوهگین شد و اشك از دیده فرو ریخت. حسین (ع) پرسید: «برای چه اندوهگین و گریان شدی؟».پیامبر(ص) فرمود: «ای نور چشمم، راز آن به زودی برایت آشكار شود.»تا اینكه روزی جبرییل نزد رسول خدا (ص) آمد، در حالی كه گریه می كرد، رسول خدا (ص) از علت گریه او پرسید، جبرییل عرض كرد: «این دختر (زینب) از آغاز زندگی تا پایان عمر همواره با بلا و رنج و اندوه دست به گریبان خواهد بود؛ گاهی به درد مصیبت فراق تو مبتلا شود، زمانی دستخوش ماتم مادرش و سپس ماتم مصیبت جانسوز برادرش امام حسن (ع) گردد و از این مصایب دردناك تر و افزون تر اینكه به مصایب جانسوز كربلا گرفتار شود، به طوری كه قامتش خمیده شود و موی سرش سفید گردد.»پیامبر (ص) گریان شد و صورت پر اشكش را بر صورت زینب (س) نهاد و گریه سختی كرد، زهرا (س) از علت آن پرسید. پیامبر (ص) بخشی از بلاها و مصایبی را كه بر زینب (س) وارد می شود، برای زهرا(س) بیان كرد.حضرت زهرا (س) پرسید: «ای پدر! پاداش كسی كه بر مصایب دخترم زینب (س) گریه كند كیست؟ پیامبر اكرم (ص) فرمود: «پاداش او همچون پاداش كسی است كه برای مصایب حسن و حسین (ع) گریه می كند»

دلتنگیهای من
آه از نماز شب نشسته و قامت ناگهان خمیده ! آه از موی سپید یک شبه !...آه از دل زینب !
وفات حضرت زینب(س) تسلیت باد


همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن . . .
كرامات حضرت زینب (ع)

مرحوم سید كمال الدین رقعی ، كه زمانی مسیولیت واحد تاءسیسات و برق صحن مقدس حضرت زینب (س ) را به عهده داشت ، برای یكی از دوستان خود چنین تعریف می كرد :
روزی پسری به نام ((صاحب )) مشغول چراغانی مناره های حرم حضرت زینب (س ) برای جشن مبعث بود كه از بالای پشت بام به وسط حیاط صحن سرنگون شد . مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بیمارستان عباسیه شهر شام منتقل كردند و به علیت حال بسیار وخیم او ، توسط پزشكان بستری شد .
خود او نقل می كند : هنگامی كه در روی تخت دراز كشیده بودم ، ناگهان بی بی مجلله ای دست یك دختر كوچك را گرفته و آن دختر فرمود : اینجا چه می كنی ؟ بر خیز و برو كارت را انجام بده . و باز ادامه داد : عمه جان ! بگو برود و كارش را انجام بدهد . بی بی اشاره فرمود : برو كارت نیمه تمام مانده . من كه ترسیده بودم ، با همان لباس بیمارستان از روی تخت بلند شدم و فرار كردم . در خیابان افرادی كه مرا آورده بودند با تعجب از من پرسیدند : اینجا چه می كنی ؟ و چرا از بیمارستان بیرون آمدی ؟ من شرح واقع را گفتم و خلاصه ، این واقعه ، مشهور آن زمان شهر شام شد .